مجله اینترنتی یستا

رسانه تخصصی اینترنتی یستا

کاش سرخاطره بازی‌اش باز شود

تبلیغات بنری

محل معمول، مثلث دیوار، رو به تلویزیون. سال‌هاست که تصویر پدرم را روی مبل چوبی یک نفره می‌بینم که مادرم یک حصیر مخملی گرد دوزی کرده و روی صندلی‌اش انداخته، کتابی قطور در دست گرفته و عینک مطالعه‌اش را نوک دماغش گذاشته و گهگاه با شنیدن خبری تبدیل به جعبه‌ای جادویی می‌شود که از صبح تا شب کم‌ترین حجم را دارد.

پدرم تنها فرزند خانواده اش است اما بزرگ ترین خانواده است. همین عظمت باعث شده است که افراد زیادی به خانه او رفت و آمد کنند، اما او رویه خودش را دنبال می کند، چنان که در سال هایی که زندگی می کند، ساعتی کوتاه سلام و احوالپرسی می کند و دوباره همان جا روی مبل مخصوصش، می خواند و گاهی چرت می زند تا چشمانش گرم شود. تا از او سوالی نپرسند حرفی رد و بدل نمی شود. مگر اینکه شروع به یادآوری کند، اما از زمستان پارسال کمتر پیش می آید که سرم را برگردانم و او را در همان مکان معمولی پیدا کنم.

یک سالی می شود که کتاب هایش را روی میز مجله اش کنار مبل تکی با میزهای ناتمام گذاشته است. روی تخت اتاقش دراز می کشد و گاهی با صدای بلند روی مبل تلویزیون تماشا می کند. ماجرای سکته و لخته شدن خون در سرش که در عکس های «سی تی اسکن» و «ام آر آی» دیدیم، پدرم را همان آدم قبلی نکرد. مقدمات جراحی فراهم شد.

عمل ظاهرا موفقیت آمیز بود، اما پس از بهبودی چیزی به خاطر نداشت. امیدوار بودیم در روزهای آینده از بیمارستان مرخص شود و به خانه برگردد، شاید فضای خانه یادآور خاطراتی باشد که هیچ تصویر ذهنی از آنها ندارد، اما باز هم پس از گذشت یک سال، دقایقی طول می کشد تا تک تک ما را به یاد آورد. خیلی وقت ها حتی او را نمی شناسد و برای خداحافظی گوشی را به مادرم می دهد. من بیشتر از قبل به خانه آنها می روم. این روزها به جای کتاب های قطور برایش کتاب هایی با داستان های کوتاه در گیره جیبی می آورم تا حوصله اش سر نرود.

چند صفحه را ورق می زند و داستان را با صدای بلند می خواند انگار قرار است تست ریدینگ بدهد. تمام لحظات خواندنش را از پشت دوربین موبایلم تماشا می کنم. درسته که دیگه براش مهم نیست و اگه سوالی داره حتی اسمم یادش نمیاد که بپرسه ولی بازم همون پدره تو همون جای من و همه اونایی که میرن اون خونه.

تبلیغات بنری

منبع : خبرگزاری shahraranews