مجله اینترنتی یستا

رسانه تخصصی اینترنتی یستا

آموزش داستان نویسی | رج‌های ناتمام (بخش آخر)

تبلیغات بنری

به گزارش ماه انیس; خوب، حالا ما همه چیز را برای خودمان مرتب کرده ایم و ترفندهای زیادی می دانیم و – به فرض – هر مشکلی را حل کرده ایم … آخرش چیست؟ چرا باید زحمت بکشم نوشته های نیمه کاره و ناتمامم را به جایی بسپارم؟! آیا بهتر نیست این همه انرژی را صرف تلاش برای نوشتن یک داستان جدید و تازه کنم؟

چگونه به این سوالات و بسیاری از سوالات مشابه پاسخ می دهید؟

شما می توانید از زوایای مختلف نگاه کنید و پاسخ این مشکلات را بیابید. ابتدا اجازه دهید ماموریت خود را با چند مقوله روشن کنیم: اول اینکه شما به عنوان یک نویسنده باید بپذیرید که ذهن و توانایی های شما قابل آموزش هستند، یعنی می توانید خود را در یک برنامه منظم یا حتی نامنظم تمرین دهید و آن را در چندین مهارت تقویت کنید.

ثانیاً زندگی یک تناقض محض است. اجازه نمی دهد با اقتدار در یک جا بایستید و آن را با رویکرد و نگاه یک جانبه تعریف کنید. دیدگاه شما هر چه باشد، او همچنان شما را به چالش می کشد و تناقض را از آستین خود بیرون می کشد. یعنی باید سیاه و سفید، خیر و شر، این و آن و همه پدیده های دوگانه و چندگانه را با هم بپذیریم. ثالثاً، اینکه شما به عنوان یک شخص، با نویسنده(های) دیگر متفاوت است.

این بدان معنی است که شما نمی توانید یک نسخه را برای همه ارائه دهید، اما باید یک رویکرد پویا و انعطاف پذیر برای خود تعریف کنید. شما باید از خودتان آگاه باشید، چگونه لحظه و موقعیت را مدیریت کنید و از وضعیت درونی و روحی خود، خوب و بد را تشخیص دهید. این بدان معناست که حتی اگر در عمل یک احمق کامل به حساب بیایید، باید حس قوی و هوش تیز نسبت به درون خود داشته باشید.

این مقدمه شاید مهمتر از آنچه در ادامه می نویسم و ​​متن اصلی باشد. بنابراین، با در نظر گرفتن همه این موارد، مطمئن شوید که برنامه‌های ناقص خود را در یک نگاه به پایان می‌رسانید، در نگاهی دیگر روشی را روشن می‌کنید و درک می‌کنید، و در نگاه سوم آن‌ها را نگه می‌دارید و ذخیره می‌کنید. اما حالا چرا، چرا، چرا؟ بیایید یکی یکی بررسی کنیم.

به پایان رساندن نوشته های ناتمام مهم است زیرا کنار هم قرار دادن آنها ممکن است حال و هوای خاصی را در شما تشدید کند. نه تنها در نوشتن، بلکه در هر کاری، اگر مغز به نیمه کاره رها کردن عادت کند، طرحی در ذهن شکل می گیرد و مقوله ای به نام «مقاومت درونی» در روح تقویت می شود. این مقاومت درونی باعث می شود که از هر چیز جدی و سازماندهی شده دوری کنیم. اگر از حد معینی فراتر رود، سیستم تصمیم گیری فرد را کاملاً مختل می کند.

از این رو ضرورت تکمیل متون ناقص آشکار می شود، به خصوص که نویسنده باید راه طولانی و طاقت فرسایی را طی کند تا به مهارت کافی دست یابد. از این منظر، نویسنده علیرغم تمایل به تنبلی و پرهیز از خلق اثر، باید بارها خود را مجبور به نوشتن و خواندن کند. به این ترتیب وجدان، پیگیری و تلاش در شما تقویت می شود که در محور چهارم مدل مایرز و بریگز، در واقع قطب «قضاوت» (نه به معنای لغوی، بلکه به معنای سیستماتیک) را تقویت می کند. .

دستورالعمل بعدی می گوید “همه آنها را بسوزانید”، آنها را آتش بزنید و آنها را نابود کنید. این توصیه دو بعد متفاوت دارد. بعد اول با توصیه قبلی مطابقت دارد که در آن ما مستقیماً رو در رو با مشکل روبرو هستیم. اما در این صورت مشکل را پاک می کنیم و از ریشه خشک می کنیم تا اثری باقی نماند. یکی دیگر از جنبه های این داستان، درمان مشکل به عنوان یک بیماری است: فرد می ترسد جوش های روی صورتش بزند یا از تیغ برای خلاص شدن از شر موهای زائد خود استفاده کند.

رفتار کاملاً وحشیانه و خصمانه با موجودات ناقص چنان است که انسان نمی خواهد آنها را تا روز قیامت ببیند، بلکه می خواهد آنها را به آتش بکشد و تبدیل به تلی از خاکستر کند تا مانند یک فاتح بالا رود. به بالا تپه ای از اجساد دشمنانش برای نشستن و تماشای غروب آفتاب. یک مرد باید بترسد که به مدت طولانی، کاملا منظم و منظم، با مسئولیتی تزلزل ناپذیر، و دقیق باشد که حتی یک نقطه از خط خارج نشود. ممکن است بگویید این بد است و در جامعه و خانواده همیشه از همین چیزها تعریف می کنند و خلاف آن را محکوم می کنند. شر این افراد در کور کردن منبع خلاقیت است. چاه خلاقیت شما نیاز به تقویت دارد و باید آزادانه و به شدت بجوشد.

وقتی آن را در ظرف می بندید اتفاق بدی به ذهن شما می رسد و نمی توانید آن را مرحله به مرحله بردارید، مگر اینکه طبق قانون یا قاعده ای باشد، در غیر این صورت احساس گناه نابخشودنی خواهید کرد و وجدان شما جمجمه شما را مانند اسید خواهد خورد. و اجازه نده حتی یک لحظه استراحت کنی این سوزاندن و نابودی دقیقاً برای مقابله با ویژگی هایی است که اگر رشد کنند، شما را فلج می کنند. در نهایت پیشنهادی که چشم به فردا دارد، این است که متن ها را خط خالی بگذارید و اصلاً به آنها فکر نکنید، گردنتان را بیرون نیاورید و با ذوق و شوق در محل کار بنشینید، اول وحشیانه آنها را از بین نبرید، بلکه بی خیال آن ها شوید. آن‌ها را کاملاً نادیده بگیرید تا زمانی که به سراغ شما بیایند، مانند بورخس در «پایان دوئل» و مانند مارکس در «عشق در سال‌های طاعون».

می دانم… می دانم… کنار هم گذاشتن این چیزها منطقی نیست و درک آن آسان نیست. اما زندگی همین است: باید بدانید در این لحظه چه کاری باید انجام دهید، چگونه عملکردم را مدیریت کنم تا بی خیال نباشم و بتوانم چیزی بنویسم و ​​از سوی دیگر چگونه باید از خلاقیت خود مراقبت کنم و ایجاد یک چیز جدید و غیر معمول، ذهن و هر کدام از این نسخه ها در هر لحظه به حضور من نیاز دارد؟ همه اینها مانند راه رفتن با پای برهنه روی تیغ است. اما انسان چاره دیگری ندارد.

با احترام عمیق و ستایش ابدی برای ابراهیم که از او بسیار آموختم و برای من یکی از بلندترین قله های هستی است: زیبا، باشکوه، عظیم و دست نیافتنی.

تبلیغات بنری

منبع : خبرگزاری shahraranews