مجله اینترنتی یستا

رسانه تخصصی اینترنتی یستا

امشب می‌خواهیم یک کار سامورایی بکنیم!

تبلیغات بنری
به گزارش سایت جهان نیوز به نقل از خبرگزاری فارس، قاسم صادقی از همرزمان شاهرخ ضرغام از شهدای دوران دفاع مقدس و شهید سید جتبی هاشمی فرمانده نبردهای نامنظم در این باره گفت: پیشروی نیروهای دشمن تا ما هم هر از چند گاهی تا جایی که می توانستیم با آنها می جنگیدیم، نیروهای دشمن با تمام قوا آماده حمله شدند.

سید هر چه تلاش کرد از ارتش سلاح های سنگین تهیه کند، نتوانست. همه مطمئن بودند که دشمن فردا صبح حمله گسترده ای خواهد کرد. نیروهای ما در حالت آماده باش بودند. اما دشمن با تمام وجود آمد. شب بود و همه در این فکر بودند که چه کار کنند.

ناگهان سید مجتبی که رهبر گروه بود، گفت: همه بشکه های خالی که در پالایشگاه داریم را به خط بیاورید. ما می خواهیم کاری شبیه سامورایی انجام دهیم.” نیمه شب، تعداد زیادی بشکه بین سنگرهای نزدیک به دشمن توزیع شد. اما هیچ کس دلیل آن را نمی دانست و ما مجبور شدیم دشمن را متوقف کنیم. ما مجبور شدیم برای این کار پلی بسازیم. هدف

ساعتی بعد حسین لودرچی با لودر موجود در مقر اصلی به خط رسید و شروع به حفر سد کرد. کودکان نیز مرتباً با ابزارهای مختلف به بشکه ها ضربه می زنند. این صداها باعث شد صدای لودر به گوش دشمن نرسد. هر کس صداها را از دور می شنید مطمئن بود که این صداها شلیک گلوله است. دشمن فکر می کرد ما حمله می کنیم. در همان زمان بچه ها چندین گلوله خمپاره و آرپی جی شلیک کردند و چند نفر از بچه های گروه شاهرخ فانوس روشن را زیر شکم الاغ بستند و به سمت دشمن حرکت کردند. بنابراین دشمن تصور می کرد که نیروهای ما در حال پیشروی هستند. اما آقا مجتبی از این موضوع ناراحت شد و گفت: ما نباید به حیوان آسیب برسانیم.

صبح روز بعد پل بزرگی از کنار جاده تا میدان تیر کشیده شد. دشمن گیج شده بود. آنها نمی دانستند این سد چه زمانی ساخته شده است. تمام سنگرهایی که دشمن برای حمله آماده کرده بود تخلیه شد. شاهرخ با نیروهای خود برای پاکسازی حرکت کرد. دشمن مهمات زیادی به جا گذاشته است. من و شاهرخ و دو نفر دیگر به سمت سنگر دشمن رفتیم. جلوی ما یک جاده خاکی بود. مجبور شدیم از آن عبور کنیم.

آهسته و در سکوت کامل به جاده نزدیک شدیم. یک بار دیدم یک افسر دیده بانی عراقی و یک سرباز داخل سنگر آن طرف جاده نشسته بودند. افسر عراقی با دوربین به سمت چپ خود نگاه می کرد. متوجه حضور ما نشدند. این طرف جاده روبه روی آنها بودیم که شاهرخ خان که هیکل محکمی داشت چاقویش را برداشت و بلند شد. بعد با این قیافه خشن با تمام وجود فریاد زد: تکون نخور. به سمت پست دیدبانی دوید.

از فریادش هم ترسیدم. اما بلافاصله دنبال شاهرخ خان رفتم. وارد سنگر دشمن شدم و وقتی افسر نگهبان روی زمین افتاد و بیهوش شد غافلگیر شدم. سرباز عراقی دست هایش را بلند کرد و از ترس می لرزید. مواظب رفتم. افسر حدودا 40 ساله بود. نبضش نمی زد سکته کرد و نزدیک بود بمیرد! دستان سرباز را با دستبند بسته بودند. ساعتی بعد بقیه بچه های گروه از راه رسیدند. ما زندانی را تحویل گرفتیم و با بقیه بچه ها رفتیم تا به نظافت ادامه دهیم.

تبلیغات بنری

jahannews به نقل از یستا

About The Author